
علی اکبر زین العابدین
چند وقتی به بیمارستان روزبه میرفتم؛ بیمارستان بیماران روانی، بخش اطفال. به ملاقات یکی از شاگردانم که بستری بود. اولیایش نمیخواستند اعضای خانوادهشان از این ماجرا مطلع شوند. از من خواسته بودند که هر وقت توانستم به ملاقات پسرشان بروم. ملاقات بیماران در روزبه تشریفات دارد. باید کارت ملاقات داشته باشی. باید اعضای درجه اول خانواده اجازه دهند و رئیس بخش هم بپذیرد تا کارت ملاقات صادر شود. اما آنجا گفتند که فلانی، معلم این بیمار است. پس دیگر نیازی به صدور کارت نبود و من هر وقت میخواستم به لطف کارکنان آنجا راهم باز بود.
اینجور موقعها آدم میفهمد که معلمها از دایی و خاله و عمو نزدیکترند. اینجور موقعها آدم میفهمد که آدمها برای معلمها «کارت اعتماد» دایمی صادر کردهاند. اولینبار که وارد حیاط بیمارستان شدم درختهای بلند و لاغر بیمارستان مرا پس زدند. چند دقیقهای گیج بودم که چرا باید اینجا به دیدن شاگرد تیزهوشم بروم!
اینجور موقعها آدم میفهمد که معلمها از دایی و خاله و عمو نزدیکترند. اینجور موقعها آدم میفهمد که آدمها برای معلمها «کارت اعتماد» دایمی صادر کردهاند. اولینبار که وارد حیاط بیمارستان شدم درختهای بلند و لاغر بیمارستان مرا پس زدند. چند دقیقهای گیج بودم که چرا باید اینجا به دیدن شاگرد تیزهوشم بروم!
سر راه، بیماران بزرگسال را میدیدم که در محوطه بزرگ بیمارستان راه میرفتند. سیگار میکشیدند، با خودشان حرف میزدند و بعضیهایشان خاموش در کنار اعضای خانواده نشسته و به یک نقطه خیره شده بودند. همان روز اول یکیشان جلو من را گرفت و گفت: «آقا وایستا!» ترسیدم، اما ایستادم. گفت: «میدونی که؟ اینجا روزبه است. روزبه.» و غشغش خندید و خندهاش یکباره تبدیل شد به بغضی که هدیهاش یک حلقه اشک صاف بود.
بخش اطفال، آخرین ساختمان این دارالشفاست. محوطه جلوی بخش، حیاط بازی است، فوتبال، بسکتبال و بدمینتون و بچهها چون نباید کفشی به پا داشته باشند با دمپایی بازی میکنند.
نفست میگیرد وقتی در بخش اطفال ببینی یک کودک ۷ساله، بستری است، زیر پتو میرود و گریه میکند، خودش هم نمیداند چرا و مادرش که نگاهش دیگر تاب برداشته، پتو را نوازش میکند به جای پسرکش. شاگرد من اوضاعش از بقیه بهتر بود. من با او حرف میزدم. برایش کتاب میبردم. آب میوه میخوردیم. خاطره تعریف میکردیم و میخندیدیم. نوجوانهای دیگر رابطه ما را میدیدند. یکبار بیمارِ تختِ کناری پرسید: شما چه نسبتی با دوست من دارید؟ گفتم معلمش هستم. جا خورد. «پس اینجا چه کار میکنید؟»
- چه عیبی داره؟
- آخه من اصلا مدرسه نمیرم. چند ساله. آخه معلمهایم مرا دوست نداشتند!
کمکم همه فهمیده بودند این آقایی که وقت و بیوقت میآید، معلم است. یکروز دورهام کردند. اکثرشان دبیرستانی بودند: شما معلم چی هستید؟ از کجا فهمیدید شاگردتان اینجاست؟ و...
تا اینکه یکیشان که اسمش رسول بود، طاقت نیاورد، مرا سفت بغل گرفت و گریه کرد: «آقا میشه معلم شیمی و ادبیاتم را پیدا کنید؟ خواهش میکنم. شما بوی معلم ادبیات مرا میدهید.»
پرسیدم: کدام مدرسه میروی؟ رسول گفت: من در یکی از روستاهای نزدیک اسلامشهر زندگی میکنم.
- عزیزم، من معلم تهران هستم. همکاران شهرستانی را نمیشناسم. چه فرقی میکند، من هم معلم تو.
گفت: میدانم. ولی اگر یکی از این ۲معلم من بیایند، حال من خوبِ خوب میشود.مطمئنم... من نمرههایم خوب نیست، ولی معلمهایم را دوست دارم. بعد از چند دقیقه، درخواستهای مشابه مطرح شد. هرکدام مال یک شهر و روستا بودند. باز هم بغل گرفتن و باز هم گریه. نام معلمانشان را مینوشتند تا برایشان پیدا کنم. قلبم سفت شده بود. اصلاً نمیتوانستم حرکت کنم. خجالت کشیدم که فقط من اینجا هستم. خجالت کشیدم که آنها حسرت شاگرد مرا میخورند. خجالت کشیدم که تا حالا به این ماجرا فکر نکرده بودم.
بخش اطفال، آخرین ساختمان این دارالشفاست. محوطه جلوی بخش، حیاط بازی است، فوتبال، بسکتبال و بدمینتون و بچهها چون نباید کفشی به پا داشته باشند با دمپایی بازی میکنند.
نفست میگیرد وقتی در بخش اطفال ببینی یک کودک ۷ساله، بستری است، زیر پتو میرود و گریه میکند، خودش هم نمیداند چرا و مادرش که نگاهش دیگر تاب برداشته، پتو را نوازش میکند به جای پسرکش. شاگرد من اوضاعش از بقیه بهتر بود. من با او حرف میزدم. برایش کتاب میبردم. آب میوه میخوردیم. خاطره تعریف میکردیم و میخندیدیم. نوجوانهای دیگر رابطه ما را میدیدند. یکبار بیمارِ تختِ کناری پرسید: شما چه نسبتی با دوست من دارید؟ گفتم معلمش هستم. جا خورد. «پس اینجا چه کار میکنید؟»
- چه عیبی داره؟
- آخه من اصلا مدرسه نمیرم. چند ساله. آخه معلمهایم مرا دوست نداشتند!
کمکم همه فهمیده بودند این آقایی که وقت و بیوقت میآید، معلم است. یکروز دورهام کردند. اکثرشان دبیرستانی بودند: شما معلم چی هستید؟ از کجا فهمیدید شاگردتان اینجاست؟ و...
تا اینکه یکیشان که اسمش رسول بود، طاقت نیاورد، مرا سفت بغل گرفت و گریه کرد: «آقا میشه معلم شیمی و ادبیاتم را پیدا کنید؟ خواهش میکنم. شما بوی معلم ادبیات مرا میدهید.»
پرسیدم: کدام مدرسه میروی؟ رسول گفت: من در یکی از روستاهای نزدیک اسلامشهر زندگی میکنم.
- عزیزم، من معلم تهران هستم. همکاران شهرستانی را نمیشناسم. چه فرقی میکند، من هم معلم تو.
گفت: میدانم. ولی اگر یکی از این ۲معلم من بیایند، حال من خوبِ خوب میشود.مطمئنم... من نمرههایم خوب نیست، ولی معلمهایم را دوست دارم. بعد از چند دقیقه، درخواستهای مشابه مطرح شد. هرکدام مال یک شهر و روستا بودند. باز هم بغل گرفتن و باز هم گریه. نام معلمانشان را مینوشتند تا برایشان پیدا کنم. قلبم سفت شده بود. اصلاً نمیتوانستم حرکت کنم. خجالت کشیدم که فقط من اینجا هستم. خجالت کشیدم که آنها حسرت شاگرد مرا میخورند. خجالت کشیدم که تا حالا به این ماجرا فکر نکرده بودم.
از آن روز سوالم این شده که چه جوری میشود معلمهای بچههای بستری در بیمارستانهای روانی را خبر کرد، امکاناتی مهیا کرد تا بیایند شاگردان عاشقشان را ببینند؟ تا بیایند زخم روحشان را مرهم شوند. همان شاگردانی که از همه شیطانترند.همانهایی که ما بیشتر دعوایشان میکنیم. همانهایی که اصلا فکر نمیکنیم ما را دوست داشته باشند...
* سخن معلم محلی برای بیان دیدگاه های مختلف در حوزه آموزش و پرورش است و انتشار آن ها در این تارنما الزاما به معنای تایید آن ها نیست .
هر گونه نقل مطالب و اخبار فقط با ذکر دقیق منبع مجاز است.
هر گونه نقل مطالب و اخبار فقط با ذکر دقیق منبع مجاز است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر