
علی افشار سمیرمی
درست از همان روزي كه به گفته مرحوم قيصر امينپور، « نان ماشيني، آبروي ده ما را بردند» صفا و سادگي نيز از محيط روستا رخت بربست و مردمان ساده دل آن در برزخ سنت و مدرنيته گرفتار آمدند. در اين ميان، مدرسه روستا نخستين جايي بود كه آماج حمله توسعه قرار گرفت و ديگر صداي زنگ و سرود صبحگاه آنها شنيده نشد. در مقابل توسعه يافتن مدارس شهر، مدارس روستا از رونق افتادند. رشد شهرنشيني، مهاجرت به شهرها را امري طبيعي و حتي ضروري قلمداد كرد و قبل از همه جماعت حقوق بگير دولتي ساكن در روستا ـ نظيرمعلمان ـ رخت سفربستند و رفتند. همينطور با همراه شدن جمعي از مردمي كه دستشان به دهنشان ميرسيد، جمعيت روستاها به شكل قابل ملاحظهيي كاهش يافت اكنون بچههاي باقيمانده در روستا، همچنان نيازمند مدرسه رفتن و معلم داشتن و دانش آموختن ماندهاند.
نظام آموزشي نيز براي تامين معلم مورد نياز روستا راهي جز جايگزيني ديگران با معلمان رسمي خويش ندارد. گزينههاي دم دست، معمولا معلمان حقالتدريس، آموزشياران نهضت سوادآموزي و سربازمعلمان هستند. البته در اينكه تمامي اين عزيزان ميخواهند و دوست دارند از پس امر آموزش و پرورش بچههاي مردم برآيند، شكي نيست. اما مشكل اينجاست كه بسياري از آنها نميتوانند. مثلا معلمان حقالتدريس اغلب بدون خواندن دروس علوم تربيتي و آموزش ابتدايي، تازه از دانشگاههاي گوناگون روزانه و شبانه و آزاد و پيام نور و غيرانتفاعي بيرون آمدهاند و به اميد جذب در آموزش و پرورش ساكن روستا شدهاند يا آموزشياران نهضت سوادآموزي، درواقع شاغلان يك نهاد انقلابياند كه اگرچه به آساني جذب آموزش و پرورش شدهاند اما چون بيشتر و پيشتر صرفا براي آموزش بزرگسالان تربيت شدهاند، طبيعي است كه ازذهن و زبان لازم در آموزش و پرورش كودكان و نوجوانان برخوردار نيستند و بالاخره، سربازمعلمان معمولا از بد حادثه و به ناگزير در عوض رفتن به پادگان، سر از دبستان درآوردهاند. اين عده برخلاف دو دسته قبل كه فرصت و زمان زيادتري براي اميد بستن به جذب در آموزش و پرورش دارند، فرصت زيادي ندارند. آنها بيشتر به طي شدن دوسال خدمت نظام وظيفهشان ميانديشند. اگرچه گاهي در ميان همين عده، نيروهاي علاقهمند و دلسوزي يافت ميشود كه شوق و ذوق خدمت به بچههاي روستا را حتي بيش از معلمان رسمي از خود بروز ميدهند. نظير سربازمعلمي كه با اداره كوچكترين دبستان دنيا در روستاي كالو استان هرمزگان در سطح ملي و جهاني درخشيد. اگر چه به علت كمبود معلم رسمي در بسياري از مدارس مناطق روستايي كه در خطر انحلال قرار دارد و بيم ترك تحصيل دانشآموزان ميرود، حضور اين قبيل معلمان و به ويژه سربازمعلمها براي نگهداشتن دانشآموزان در مدرسه ضروري است ولي با اين حال بايد در جذب آنها تامل كافي كرد و درگزينش آنها همانطور كه براي معلمان رسمي، سفت و سخت گرفته ميشود بايد به همان اندازه جدي گرفته شود تا امر تعليم و تربيت به دست شايستهترين افراد سپرده شود.
وزارت آموزش و پرورش براي آمادهسازي هر سه گروه و معمولا در اوايل مهرماه، اقدام به برگزاري دورههايي فشرده و چندروزه ميكند كه در آنها بناست از سيرتا پياز اصول و روشهاي آموزشي و پرورشي، تعليم داده شود. آنها اما بدون آن كه استفاده و بهره كافي از اين دورهها را برده باشند و با به جان خريدن احتمالات ممكن ناشي از زندگي در روستا، تعامل با حساسترين گروه سني را آغاز ميكنند. براي كار در دوره ابتدايي برخلاف دورههاي بالاتر، بيشتر از دانش به روش نياز است. روش حضور و برخورد با كودكان به اندازه كافي دشوار و محتاج مهارت هست. اگرچه اين نوع از معلمان روشهاي مورد نياز را طي تجربه و به صورت آزمايش و خطا درمييابند اما مشكل آن جاست كه در اين دوره زماني، ضمن اجحافي ناخواسته در حق برخي دانشآموزان، موقع ماموريت آنها در روستا نيز به سر ميرسد. نظام آموزشي با روي كار آمدن هر دولت، يا به صورت آزمايش و خطا يا به طور سليقهيي هدايت ميشود مثلا در يك دولت با اجراي طرحهايي همچون ساماندهي نيروي انساني و بازنشستگي پيش از موعد، طرح كوچكسازي آموزش و پرورش با شدت و حدت تمام پيگيري ميشود، اما با روي كار آمدن دولت بعدي به ناگهان سياستهاي اين وزارتخانه با چرخشي 180 درجهيي روبهرو شده به گونهيي كه نه تنها بازنشستگي پيش از موعد معلمان از دستور كار خارج بلكه درهاي استخدام به روي خيل عظيم بيكاران گشوده ميشود وحتي بار ديگر بازنشستهها به كار گرفته ميشوند.
نتيجه اين تصميمات اكنون ديدني است كه با وجود كاهش محسوس جمعيت دانشآموزي، توزيع نيروي انساني در مدارس وضعيت آشفته و نابساماني دارد. به طوري كه به گفته وزير آموزش و پرورش، «ما وارث آموزش و پرورشي هستيم كه 58 هزار نيروي انساني مازاد دارد كه كاري انجام نميدهند اما حداقل سالانه هزار ميليارد تومان حقوق ميگيرند. درمقابل نيز 50 هزار نيروي انساني كمبود داريم.» به اين ترتيب وضع به گونهيي است كه در كلانشهرها نيروهاي بسياري مازاد و در اختيار كارگزينيها هست اما در همان حال اغلب روستاها و شهرهاي كوچك از داشتن معلم رسمي و كارآزموده بيبهرهاند. در نتيجه در برابر بيش از 12 ميليون نفر دانشآموز، بيش از يك ميليون معلم در وزارت آموزش و پرورش وجود دارد. به اين معني كه قاعدتا بايد براي هر 12 دانشآموز يك معلم وجود داشته باشد در حالي كه در عالم واقع چنين نيست. برخي مناطق از تراكم بالاي دانشآموز رنج ميبرند و برخي مناطق به خلوت بودن كلاسهاي خويش افتخار ميكنند. برخي بچههاي كلاس اولي منطقهيي بايد دور يك سربازمعلم بيتجربه و البته بيمزد و منت حلقه بزنند و در منطقهيي ديگر، بايد شاهد آموزگاران مازاد و مشغول در واحدي ديگر باشيم. بياييم همچنان كه بنا داريم آموزش عدالت را در كتابهاي درسي فراموش نكنيم، از تبيين عدالت آموزشي در مناطق مختلف نيز غفلت نكنيم. اينطور هم ما بهتر به تعليم و تربيت ميپردازيم و هم فراگيران، بهتر سرگرم يادگيري ميشوند.
* معلم در آموزش و پرورش
* سخن معلم محلی برای بیان دیدگاه های مختلف در حوزه آموزش و پرورش است و انتشار آن ها در این تارنما الزاما به معنای تایید آن ها نیست .
هر گونه نقل مطالب و اخبار فقط با ذکر دقیق منبع مجاز است.
هر گونه نقل مطالب و اخبار فقط با ذکر دقیق منبع مجاز است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر