۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

چقدر قلبم درد می کند !

امید . پ- دبیر آموزش و پرورش تهران


همکاران و دوستان گرامی که قصد ارسال اخبار ، یادداشت ، گزارش و... دارند ، آن ها را به این آدرس ارسال کنند :
smiedu1@gmail.cm

در صورت امکان و یا تمایل ، عکس هم ضمیمه شود .

با سپاس


برگه های امتحان را توزیع می کنم. همکارها گفته اند سوال ها را آسان تر بگیر تا بچه ها نریزند. سوال ها ساده است و در حد متوسط. خیلی ها وسایل لازمه را نیاورده اند. با خود می اندیشم یعنی آیا همراه آوردن لوازم التحریر این قدر سخت بوده و اگر این ها فرصت مطالعه نداشته اند ، آیا امکان آوردن این وسایل نیز وجود نداشته است.
بچه ها را یکی در میان روی نیمکت هایی که در راهرو چیده شده است، می نشانم. چشمم باز هم به نوشته ها و تصویرهایی که بچه ها روی میز حک کرده اند، می افتد. فکر می کنم آیا می شود روی این میزها نشست و با حواس جمع درس خواند. روی میز تصویر زشتی می بینم. سر بر می گردانم. به کار بچه ها نگاه می کنم. بی توجه و بی سواد، یعنی آیا این بچه ها بی استعدادند ؟
نه ! می دانم که نیستند. آیا من کم کار کرده ام...؟
کیایی دست بلند می کند، آیا می شود شکل ها را با خودکار بکشیم؟
در دل می گویم ، در طول سال تحصیلی همیشه با مداد کار کرده و امروز حتی یک مداد هم نیاورده ، اگر بگویم نه ، درس را می افتد . اگر دیپلم نگیرد چه خواهد شد، می گویم بکش.
وقت هم چنان می گذرد. دو سه نفر با جدیت کار می کنند، بقیه زمین و آسمان را نگاه می کنند ، یعنی آیا هیچ چیزی بلد نیستند ؟! توی خیابان چه خبر است؟
کنار بچه ها می نشینم. ضیایی می گوید ، آقا یک راهنمایی بکنید. برگه اش را می بینم چیزی ننوشته. می گویم چه راهنمایی؟
محمدی می گوید: آقا این پراید که بیرون است مال شماست ؟ در دل می گویم نکند بیرون که رفتند ، ماشین را خط بیندازند؟! چرا این را گفت ... و لبخند می زنم.
موبایل صفری زنگ می زند. گوشی اش نزدیک دو میلیون تومان می ارزد. نگاهش می کنم بی آن که جوابی بدهد خاموشش می کند، می گوید آقا یک راهنمایی کنید، اشاره می کنم که بنویس و می اندیشم آیا بین موبایل و راهنمایی رابطه ای است؟!
کریمی برگه اش را می دهد. می بینم اسمش را ننوشته صدایش می کنم می نویسد. برگه اش را می بینم. به اندازه یک نمره هم ننوشته. دوری می زنم و به یاد می آورم که ناظم مدرسه در خرداد ماه به اصرار می خواست در درس دیگری به کریمی نمره بدهم تا قبول شود در حالی که برگه او 5 هم نمی شد!
همکارم ،  آقای جوادی می آید در گوشم می گوید کریمی کدام است؟ می توانی قبولش کنی؟ برگه را به او نشان می دهم می گوید پس هیچی! و من می اندیشم آقای جوادی که حتی کریمی را نمی شناسد ، چرا سفارش می کند؟ آیا به آقای ناظم مربوط است؟
صفری از جایش بلند می شود، هنوز موبایلش را در دست دارد ،  به من نزدیک می شود سرش را جلو می آورد آقا یک ارفاقی بکنید. آقا جبران می کنیم ! نگاهش می کنم. می گوید جبران می کنیم و با همان دستی که موبایل است برگه را می دهد و باز می گوید....
می گویم برو پدر جان، یاد پرایدم می افتم؛ خط نیندازند. به برگه رمضانی نگاه می کنم و در برگه چرک نویس او دقت می کنم. جایی که اسمش را نوشته قبلا اسم دیگری بوده که پاک شده چرک نویس را می گیرم. نام امینی بوده. به امینی نگاه می کنم. چرک نویس را مچاله می کنم. رمضانی می گوید آقا تو را به خدا بدهید. امینی می گوید من آ ن را به او نداده ام. چرک نویس را به سطل زباله می اندازم، وقت تمام شده برگه ها را بدهید.... آقا این دفعه دیگر ما را رد نکنید.... بروم ببینم به سر ماشین چه آمده.... هنوز قسط اولش را هم نداده ام....
چقدر قلبم درد می کند.
از دغدغه های بی نام و نشان یک معلم


* سخن معلم محلی برای بیان دیدگاه های مختلف در حوزه آموزش و پرورش است و انتشار آن ها در این تارنما الزاما به معنای تایید آن ها نیست .
هر گونه نقل مطالب و اخبار فقط با ذکر دقیق منبع مجاز است .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر