یادم می آید زمانی که
محصل دوران ابتدایی بودم درسی داشتیم به
نام " تعلیمات مدنی " .
کتاب ما سه قسمت داشت : اولین بخش " جغرافی " بود ، دوم " تاریخ " و سومین بخش هم ،
همین " تعلیمات مدنی " .
من همیشه بخش آخر را
بیشتر از همه دوست داشتم و معلم ما هم سعی می کرد مباحث آن را در کلاس به بحث
بگذارد و این بیشتر از همه مرا خوشحال و بانگیزه می کرد ...
در بخشی از این
تعلیمات مدنی که احتمالا مربوط به سال پنجم ابتدایی بود ، درسی بود به نام "
هر کس پلیس خود باشد "
شاید درس
آموزترین بخش همین بخش بود ...
چندی پیش ، یکی از
دوستان نزدیک و صمیمی ام را در خیابانی
شلوغ و پر ازدحام دیدم . چراغ عابر ( پیاده ) قرمز بود و انگار که این چراغ وجود
نداشت !
همه خیلی خونسرد و بی اعتنا و در حالی که با برخی اعتراضات محدود
بعضی رانندگان مواجه می شدند اما به راحتی
رد می شدند و جالب تر این که برخی از مادران ، با عجله دست بچه های خود را گرفته و
در میان نگاه های پرسش گر این کودکان و نیز آن اعتراضات ، راه خود را ادامه می
دادند ...
این دوست ما نیز که
ید طولایی در تحلیل جنبش های مدنی و مطالعه
انواع کتاب های اجتماعی و تاریخی و... دارد ، در میان خیل عظیم " غیر
مدنی ها " در حال رد کردن بود ...
کاش همه ما ، آن
" تعلیمات مدنی " را خوب یاد گرفته بودیم ...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یک بار و در سخن معلم
قبلی ، این مطلب را از آقای " احمد صداقت " منتشر کردم و اکنون فکر می
کنم دوباره خواندنش ، خالی از لطف نباشد :
رفتارهای متناقض ما و بازتولید استبداد
به گمان من، در کشوری که "شرکت" به معنای واقعی کلمه، پا نمی گیرد، بعید است بتوان دموکراسی، به معنای واقعی کلمه، بنا کرد.
احمد صداقت - روزنامه نیم نما
آنها ممکن است مدتی سکوت کنند و با خود کلنجار بروند ولی در نهایت تصمیم میگیرند اقدامی انجام بدهند. اما این اقدام چیست؟ دقیقا در این مرحله است که یکی از مهمترین و کلیدی ترین ویژگی های فرهنگی مردم ایران آشکار میشود. آنها وارد یک بازی دوگانه میشوند. از یک سو مخفیانه، رئیس گروه را از مساله باخبر میکنند و در پشت پرده او را تحت فشار قرار میدهند که فرد خاطی را تنبیه کند. اما در عین حال سطح روابط خود را با فرد خاطی حفظ میکنند و نه تنها از رفتار او در مقابل خودش انتقاد نمیکنند، بلکه حتی ممکن است او را به سبب قانون شکنی هایش، با لبخندی یا گفتار همدلانه ای تشویق کنند.
- راننده تاکسی برای اینکه زودتر به مقصد برسد تخلفی انجام میدهد و رو به شما میگوید "حال کردی؟" شما با لبخندی او را تایید میکنید در حالی که میدانید این کار خلاف است و انتظار دارید ماموران حکومت با چنین قانون شکنی هایی مقابله کند.
- دوست شما با افتخار از تخلفاتی که کرده برایتان تعریف میکند، از کاری که "پیچانده" یا از وظیفه ای که "دو در کرده"، یا از کارمندی که "دمش را دیده"، خلاصه از "زیرآبی هایی که رفته" و "تیزبازی هایی که درآورده". شما با رفتار و گفتار خود او را تشویق و تایید میکنید در صورتی که میدانید این کارها خلاف است و شیرازه جامعه ای را که در آن زندگی میکنید فرومیپاشاند. میدانید اسم دیگر این کارها "حق کشی" است و از همه مهمتر اینکه حس میکنید خود شما در بسیاری از اوقات قربانی این رفتارهای دیگران بوده اید و همواره فکر میکرده اید که حکومت باید با چینی تخلفاتی برخورد قاطع بکند. این رویکرد شما، مشروعیتِ رفتارهایی را به حکومت میدهد که به تدریج به بازتولید استبداد میانجامد.
پرسش اینجاست که چرا این رفتارهای دو گانه در ایران شایع است؟ از یک سو، متخلفان با طمطراق و افتخار از قانون شکنی ها و "زرنگ بازی" های خود تعریف میکنند و مورد تایید اطرافیانشان قرار میگیرند و از سوی دیگر همان اطرافیان، بزرگ ترین مشکل و نارضایتی زندگی خود را همین قانون شکنی ها و حق کشی ها میدانند. چرا این اطرافیان، خودشان مستقیما فرد متخلف را مورد نکوهش قرار نمیدهند؟
چرا مردم حاضر نیستند برای دفاع از قرار داد اجتماعی، روابط شخصی خود را به مخاطره بیندازند؟
آنها به طور روزمره، هزینه های بسیار سنگینی بابت بیتوجهی به قرارداد اجتماعی میپردازند و بلکه همه زندگیشان در آشفتهبازار قانونشکنی و فساد از دست رفته است، با اینحال، هنگامی که در مواجههی عملی با متخلف قرار میگیرند، حاضر به پرداخت هزینه نیستند. حال آنکه این، دقیق ترین هزینهای است که برای استقرار قانون و ایفاد حق میتوانند بپردازند. مردمی که برای تحقق عدالت و قانون، جانشان را در مقابل نیروهای نظامی حکومت به مخاطره میاندازند، چرا حاضر نیستند در مواجههی مستقیم با دوست فاسد خود، هزینه ای بپردازند؟
این پرسش میتواند پاسخ های متعددی داشته باشد که شرح آنها در ظرف این مقاله نمی گنجد. برای نمونه یکی از پاسخ های احتمالی را میتواند در ارزش بنیادین «اتحاد» در میان ایرانیان جستجو کرد. یک فرضیه این است که در ایران به دلایل تاریخی، کمبود منابع آب و حمله قبایل اطراف، تنها فرهنگ هایی از تنازع بقا جان سالم به در برده اند که اتحاد در آنها ارزشی محوری بوده است. در نتیجه کسانی که امروز در ایران زندگی میکنند، به صورتی نسبتا ناخودآگاه و غریزی، از هر رفتاری که ایجاد اختلافنظر کند دوری میجویند و به نحوی تکاملی (فرگشتی)، آموخته اند که مخالفت با اطرافیان و دوستانشان میتواند هزینه بسیار سنگینی برای آنها داشته باشد. اگر از آنها بپرسید که این هزینه چیست و چه دلایلی برای رفتارشان دارند، ممکن است نتوانند جواب مشخصی بدهند و اغلب توجیهاتی بیاورند نظیر اینکه "انتقاد بی اثر است" و "ارزشش را ندارد" و ... زیرا رفتار آنها در پرهیز از اختلاف نظر و انتقاد فردی، تا حدود زیادی به صورت ناخودآگاه صورت میگیرد.
حال بیایید به روی دیگر سکه بپردازیم. هنگامی که اعضای گروه، به جای سرزنش متخلف، در برابر او سکوت میکنند و در عوض، رئیس گروه را مسوول پرداخت همه هزینه ها میدانند، گونه ای دیگر از احساس اجحاف بروز میکند: رئیس گروه از خود میپرسد چرا من باید خود را فدای دیگران کنم؟ آن هم دیگرانی که خودشان حاضر به پرداخت کوچکترین هزینه ای نیستند و هر روز با فرد متخلف همدلی و خوش و بش میکنند.
به عبارت دیگر، رئیس گروه در موقعیتی بسیار فسادانگیز قرار میگیرد. از یک سو خواست عمومیِ گروه برای مقابله با قانونشکنان، به او مشروعیت اعمال اقتدار شدید میدهد و از سوی دیگر او احساس میکند که مورد خیانت افراد گروه قرار گرفته است و به تنهایی، مسوول پرداخت همه هزینه ها شده است. درست مثل آنکه افراد یک محله، یک نفر را به پاسبانی انتخاب کنند، تفنگی به دستش بدهند و بگویند "چاقوکش محله را تنبیه کن". در حالی که خودشان با آن لات ها رفاقت دارند و اگر بلایی بر سر آن پاسبان بیاید هیچ دلیلی وجود ندارد که اهل محل به حمایت از وی برخیزند. اینکه پاسبان با چاقوکش های محل چه خواهد کرد، چندان تفاوتی در نتیجه ایجاد نمی کند،1 زیرا دیر یا زود، داستان ما، به ماجرای پاسبانی تبدیل خواهد شد که تفنگی به دست دارد و در مقابل مردمی قرار دارد که احساس میکند به او خیانت کرده اند.
خلاصه داستان آن است که در فرهنگ ایران، حجم نامتعارفی از «تعارف»، «تملق» و «دو رویی» وجود دارد. این صفات در هماهنگی ارگانیک با یکدیگر هستند و سیستمی را میسازند که از دل آن استبداد میروید.
______________________________________
1- گاهی اوقات پاسبان، لاتها را از پای در می آورد و آنگاه بساط دیکتاتوریاش را می چیند، مثل رضاشاه. گاهی اوقات هم با آنها، همدست می شود و یک دیکتاتوری سرشار از فساد ایجاد می کند، مثل حاکمان بعد از رضاشاه یا برخی از شاهان قاجار. در مدل های کوچکتر از حکومت هم، موارد مشابه فراوانی را می توان یافت. برای مثال به نمونه هایی فکر کنید که عده ای با هم شریک شده اند و کسب و کاری را راه انداخته اند و در نهایت شراکت به هم خورده است یا یکی از شرکا، کسب و کار را تصاحب کرده است. به گمان من، در کشوری که "شرکت" به معنای واقعی کلمه، پا نمی گیرد، بعید است بتوان دموکراسی، به معنای واقعی کلمه، بنا کرد.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر