امروز دوشنبه بیستم آذر ماه در حال مرور اخبار ایران و جهان بودم .
عکس و یادداشتی از یکی از دوستانم در بند 350 توجه مرا جلب کرد .
او ماهان محمدی بود .
فردی ورزشکار و نیز با اخلاق که در اتاق 9 و در طبقه دوم به همراه عبدالله مومنی و دیگران ، حبس می گذراند .
من در 350 ، رابطه خوبی با او داشتم .
اما امروز در خبر خواندم که به خارج گریخته است ...
کمی برایم غیر قابل هضم بود . او فردی آرام و با اراده بود و این اواخر که من در آستانه آزادی بودم رابطه ام با او گرم تر شده بود و البته همیشه لبخندی بر لب داشت .
کمی قبل از آن هومان موسوی نیز از کشور گریخته بود ...
متنی که ماهان در مورد چرایی این کار در اینترنت منتشر کرده بود ، مرا به تفکر و تامل وا داشت ...
قسمت هایی از آن را در این جا آورده ام :
" باور کردنی نیست، شاید تا یک ساعت قبل از خارح شدنم، فرار کردنم یا ... از کشور فکر نمی کردم این انتهای دوام و بریدن و گذشتن از تمام آنهایی ست که ماهیت مرا ساخته است.
شاید برای کسی که گذشته را فقط در زمان حال درک می کند، مرور خاطرات و پرسه زنی در گذشته برای دلتنگ شدن و لذت از حسرت خوردن تنها سردرگمی روانی ایجاد کند، اما مگر می شود بوی عطر ساده مادر را فراموش کرد یا برایش دلتنگ نشد. اما وقتی خوب خودم را حس می کنم، می فهمم چرا حالا اینجا هستم، که به این خاطر نه فقط باورهایم را، چرا که می شود این موضوع را حداقل با گفته ای از گزنفون که می گوید، فقط احمقها هستند که حرف خود را تغییر نمی دهند، توجیه کرد، که عزیزانه های مادرانه را نیز جا گذاشتم.
در این هیاهوی احساس رویاگونه، و عبوری دیوانه وار از مرزها، پاسخی که برای خود پیدا می کنم این است، که تنها برای خسته بودن از به زندان رفتن نیامدم، آمدم چرا که برای بی تفاوتی مردم کاری نمی توانستم انجام دهم، آمدم چون برای تنهایی سلطانی، مسعود پدرام، بهمن احمدی امویی، مجید دری و ... کاری نمی توانستم انجام دهم.
آمدم چون نمی توانستم ساکت باشم تا به زندان نروم، آمدم چون نمی خواستم آخرین های وجودم زیر وقت کشی هیچ بودن دفن شود.
نیامدم چون بیش از چهار سال دیگر زندان در انتظارم بود. آمدم چون بعد از سه ماه فراری بودن باید کاری می کردم و این تنها کاری بود که می توانستم انجام دهم...
آمدنم به این خاطر بود که سیاست محملی شده برای توجیه بیماری حسادت، توجیه ارضاء بی حد و حصر جاه طلبی، توجیه سوء استفاده از حسن نیت ها، توجیه فریب افکار برای رسیدن به شهرت و توجیه هتک حرمت و ناروایی با ویترین روشنفکری.
آمدم چرا که تقاضا برای بازیچه شدن در جامعه ی ناچار ایران داغ داغ است.
آمدم به این دلیل که فرهنگ در ایران فرایند بازتولید استبداد است، نه فرهنگ دست ساخت حکومت، فرهنگ به مثابه روندهای اجتماعی جامعه ای که خواهان بنده بودن از این طریق است.
آمدم تا، عاملی برای ادامه ی حیات این فرهنگ دلهره آور نباشم. آمدم تا دیگر نبینم کسی برای رعایت حداقل های مراودات انسانی از جانب مدعیان دموکراسی خواهی به ریشخند گرفته می شود.
آمدم تا بیشتر از این سرخورده و دل آزرده از این آشفتگی به دامان مقابله به مثل کشیده نشوم. آمدم تا به دور از وجود بخل و حسادت از داشته های دیگران لذت ببرم، تا اینکه بیمارگونه در پی حذف آنها باشم....
گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان
هزاران باده ی ناخورده در رگ تاک است هنوز "
حمیدرضا(ماهان) محمدی
آذر ماه 1391


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر